X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان


 سلام دوستان از امروز قراره داستان هایی رو که می نویسم براتون بعضی هاشون رو بصورت سریالی


 بذارم امیدوارم بعد از خوندن نظرتون رو بنویسید و نقدش کنید البته وقتی آخرین قسمت تموم شد نقد


 کلی و اصلی تون رو بنویسید . لطفا" با نظرهاتون در بهتر نوشتن یاری کنید .


دوستتون دارم 


خداوند پشت و پناهتون باشه 




«  بختسرگشته »



نام داستان : بخت سرگشته

نویسنده: پونه شاهی 

قسمت اول 

 

هفت پشت  قبل و حتی قبل تر از آن هم در طایفه ی ما دختران را در سن کم عروس می کردند . اصلا"


 ماندن دختر در خانه گناه محسوب می شد و نوعی جرم بود . اکثردختران طایفه که همه  هم محله ای


 هم بودیم تا سن 16 سالگی ازدواج کرده بودند  برای همین وقتی که من به سن 18 سال رسیدم.  دنیا


 برای مادرم که خانم جان صدایش می زدیم به آخر رسیده بود . من تک فرزند خانم جان بودم برای


 همین  دلال محبتی نمانده بود که اسم مرا در لیستش ننوشته باشد. از آنجایی که بسیار لاغر و رنگ


 پریده و سبزه و به قول خانم جان بلا نسبت سو سک های منطقه ی شما کمی شبیه سوسک های


 سیاه باغ بابا بزرگ بودم  از همان سوسک هایی که کارشان گرد کردن بقایای دفع شده ی شکم


 کارکرده ی بچه های مردم بود که از روی دیوار باغ می پریدند و به خدمت آلوها و انگورها می رسیدند


 و از آخر هم گوشه ای از باغ فاتحه ی باغ را می خواندند و  برای سوسک های گوه جمع کن کارآفرینی 


می کردند و می رفتند.


 برای همین کسی توجه ی به من نداشت. جزخانم جان که زن بیوه ی چاقی بود که وقتی روی آن دو


 پای کوچک و ظریف راه می رفت مدام منتظر بودم که پایش درست  ازمحل  قوزک پا ترک برداشته و


 بشکند .  و چقدر شب ها  زیر پتو بابت این اتفاق که نکند بیفتد اشک ریختم ولی خوشبختانه  به طور


 معجزه آسایی هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد . همیشه ی تابستان بوی عرق تن  می داد.و شر شر از


 صورت و بدنش و به قول خودش از همه ی سوراخ سنبه هایش آب سرازیر بود.


هر دوماه یک بار تب عروس کردن من بالا می گرفت . مثل نمودار دیاگرام قلب، این تب بالا و پایین می


 رفت. آخرین بار همین امروز صبح که روی تخت چوبی وسط حیاط خودش را پهن کرده بود و با خدیجه


 بیگم  زن همسایه  که اهالی بیگم صدایش می زنند؛ غیبت  زنان و دختران محل را می کردند .بازار


 غیبتشان داغ بود وقتی که من سینی چایی را جلویشان گذاشتم . خانم جان در حالی که یک وری


 نشسته بود و پیراهن گشاد گلدارش را با دست زیر سینه اش می چپاند به خدیجه بیگم گفت : « 


 دلم خوشه که فرشته تنها  نیست و سمیه دختر رقیه هم تو خونه مونده حالا همسایه ها زر زراشون


  نصفش برا  فرشته ست  نصفش برا  سمیه » خدیجه بیگم که استکان چایی را بالا برده بود و


 سمفونی  هورت کشیدن راه انداخته بود طوری که صدایش تا آن طرف حیاط می آمد، یعنی جایی که


 من داشتم زغال ها را  برای پذیرایی با قلیان آماده می کردم؛ یک دفعه به سرفه افتاد و قند به گلویش


 پرید. گویی می خواست حرفی را با عجله بگوید که این بلا سرش آمد. خانم جان  با کون خیز کردن


 خودش را به بیگم رساند و چند ضربه به پشتش زد ضمن اینکه مرا به باد فحش گرفت که « الهی جز


 جگر بگیری کدوم گوری رفتی دختره ی زاقارت بدو یه لیوان آب بیار » در حالیکه تالاپ تالاپ محکم


 می کوبید به پشت بیگم صدای اصابت کف دست چاق خانم جان با پشت ترکه ای بیگم و صدای


 فریادش بنددلم را پاره کرد. زغال ها از دستم ریخت روی زمین بیگم که هم سرفه می کرد و هم سعی

 

می کرد به خانم جان بفهماند، ضربه زدن کافی ست با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت « بسه


  خانم جان» پایان ضربه های وارده  یکی شد با رسیدن لیوان آب توسط من که با دو  رفتم پای تخت


 چوبی و لیوان چای نصفه نیمه ی بیگم را برداشته و از شیر آب پرکرده و دستش دادم. کمی بعد اوضاع


 آرامتر شد من رفتم پای سرخ کردن زغال؛  بیگم که حالا نفسش منظم تر شده بود با صدایی که کمی


 می لرزید به خانم جان گفت: « یادت باشه مو چیزی بشت نگفتم ها هنوز به کسی چیزی نگفتن


 سمیه رو هم دیشب جواب دادند به پسر حسن علی بقال همو پسره  که زن اولش خودش ره از


 دستش کشت یادت آمد؟» با تمام شدن جمله ی بیگم خانم جان مثل شیری که در بیشه ی خود مورد


 تهاجم قرار گرفته باشد با دست راست خود چنان ضربه ای  بر ران گوشتالویش زد  و فریاد کشید که


 تمام گنجشک ها پریدند  همه ی آن ها که  لابه لای تاک انگورها بودند که روی  داربست بالای سر


 تخت خانم جان شان  همچون سقفی کشیده شده بود. گویی بوی نازل شدن بلایی  به مشامشان


 خورده باشد.


#پونه_شاهی


#داستان_بخت_سرگشته



تاریخ : یکشنبه 31 تیر 1397 | 15:08 | نویسنده : pooneh | نظرات (0)

Photo by @pooneh.shahi


 

پرنده بودن خیلی خوبه ،  برای سفر نه بلیط هواپیما می خواد نه  پاسپورت نه ویزا .

هر وقت دلت از جایی گرفت دمتو می ذاری رو‌کولت بالاتو باز می کنی ‌‌اوج می گیری .

دیدید  آدمی رو که به آسمون نگاه می کنه چقدر بلند پروازه  و‌ذهنش بازه و موفقه؟ 

حالا تصور کن این آدم‌خودش پرنده باشه.

تو حال ‌ و هوای این روزا اگه همه‌مون‌پرنده بودیم یا پرنده می شدیم خیلی خوب بود.

اینکه وقتی جایی باشی که نه هوا باشه نه آب نه اجازه ی حرف زدن داشته باشی ؛ 

پس بهتره که پرنده باشی و بپری و از هوای مسموم بری جایی که هوای پاک داشته باشه.


#پونه_شاهی 

#من_یه_پرنده ام




تاریخ : یکشنبه 24 تیر 1397 | 12:46 | نویسنده : pooneh | نظرات (6)

Photo by @pooneh.shahi 



پنجره فقط یک پنجره نیست . پشت این پنجره شاید زنی بارها پرده را کنار زده و دستگیره را چرخانده بعد تا کمر خم شده و موهای بلندش به دست باد رقصیده و چشم در راه عزیزش بوده در شباهنگام .

پنجره ها را دست کم نگیرید. اگه لب باز کنند خاطراتی دارند برای گفتن گاهی تلخ ،گاهی شیرین. 

شاید این پنجره همان پنجره ای باشد که مادر شهیدی در آخر هفته ای، آخر ماهی قبل از شهادت فرزندش، باز کرده و چشم به راه دوخته تا آمدن فرزندش.

شاید این پنجره همان پنجره ای باشد که کودکی بازیگوش  نوک پاهایش  پا بلندی کرده و صورتش را به شیشه ی آن چسبانده و منتظر رسیدن پدرش با دوچرخه بوده در حالی که در خورجین ترک موتورش پاکتی میوه و چند عدد نان و  چند عدد شکلات برای کودک نوپایش داشته.

شاید این پنجره همان پنجره ای باشد که دختری بارها دور از چشم پدر و مادر چشم به معشوق دوخته و با خنده و اشاره قراری گذاشته . شاید این پنجره همانی باشد که زنی  شوهر مرده پارچ آبی بیرون ریخته و مرد تنهایی را خیس از بی مبالاتی اش کرده و شاید بعد با هم  دوست و خویشاوند شده باشند.

پنجره ها را دست کم نگیرید.  این ها پلی میان دیوار و بی هوایی و تنگی نفس و فضای بسته با هوای تازه و آسمان آبی و دوستان رهگذر و معشوقان بی خبرند .


#پونه_شاهی 

#بوژان_نیشابور



تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 | 07:39 | نویسنده : pooneh | نظرات (1)


Photo by @pooneh.shahi


 

ستاره ی دریایی لینکیا وقتی بازویش قطع می شود قادر است بازوی قطع شده را ترمیم کند و همچنین عضو قطع شده هم قادر است بقیه بدن خویش را ترمیم کرده و ستاره ی جدیدی از بازوی بریده شده بوجود آید.
یعنی از یک زخم دو ستاره مجزا بوجود می آید.
این حکایت زنان ایرانی ست . مادرانی که با هر زخم با هر قطع عضوی قادرند خودشان بدون تکیه گاه زخم های شان را ترمیم کنند و تکه ی بریده و‌کنده شده از وجودشان را تبدیل به موجودی تازه متولد شده کنند که بعد از مدت کوتاهی آماده ی زخم خوردن است . 
اکثر زنان ستاره های دریایی لینکیا هستند که تکیه بر بازوی خود زده اند.
زخم های کاری همیشه از طرف دشمنان بر پیکره ی انسان ها وارد نمی شود . 
گاهی از طرف کسانی که حتی دیگران هم انتظارش را از آنان ندارند ، بر وجود انسان می نشیند . زن ها موجوداتی که اغلب قدرت دفاعی ندارند جز گریستن، که این روز ها حتی از همین هم استفاده نمی کنند ‌و مثل پادشاهی که زانو نزد ،در برابر زخم‌ها و ضربه ها تسلیم نشده و به ترمیم خود می پردازند. 



تاریخ : سه‌شنبه 5 تیر 1397 | 08:01 | نویسنده : pooneh | نظرات (6)



تاریخ : دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 | 12:30 | نویسنده : pooneh | نظرات (7)


گر هنر نبود جامعه تاب نمى آورد.

به نام خدا

داورى جشنواره ى کشورى عصر داستان نیشابور به پایان رسید.

مراسم اختتامیه به شرح زیر می باشد:

مکان: نیشابور، تقاطع چهارراه مدرس و بعثت، فرهنگسراى وکیلى

تاریخ : شنبه 8 اردیبهشت 1397 | 07:25 | نویسنده : pooneh | نظرات (1)

Photo by @pooneh.shahi 

ماشین سوت کشان از خیابان عبور کرد .درخت اشک ریخت و باران خاکستر، سایه هایمان را پنهان کرد .
به‌ تو‌ نگفته بودم که همیشه مشکلاتم را ته کلاه لبه دارم پنهان می کنم و درست لحظه ای که تو غمگینی با خواندن یک ورد قد علم کرده 
و در هیبت خرگوشی شاد بیرون می پرند تا تو بخندی ، که می خندی هم .
طوری که حتی سایه هایمان زیر باران خاکستر می خندند و به هم گره می خورند.



تاریخ : دوشنبه 27 فروردین 1397 | 11:19 | نویسنده : pooneh | نظرات (2)



Photo by @pooneh.shahi


یادمه بابا بزرگ وحیدهمیشه یه خاطره رو بیش‌تر از بقیه برامون تعریف می کرد .از تعریفش می شد فهمید روز خوبی رو‌گذرونده بود و تو خاطرش ماندگار شده .

می گفت :
جعفر خوش دست همه دوستا رو‌ دعوت کرده بود توی باغش قبل از رفتن تصورمون از باغ یه جای رویایی بود پر از درخت و‌گل و‌بلبل با جوی های روانی که حوریا و پریا از همه مون‌پذیرایی می کنند ‌و زیر درختاش نهرهای شیر و عسل جاریه و‌منم مجبور نیستم هر روز صبح پاکت شیر رو از یخچال بردارم و‌ بریزم تو یقلوی ‌و کمی داغش کنم و بعد عسل اضافه کنم بلکه یه لیوان می زنم تو‌جوب و یه شیر عسل آماده بر می دارم . 
رفتیم رسیدیم در باغ ، دوستا همه دسته جمعی کلی بوق و‌کرنا زدند تا در باغ باز شد .یه زمین خاکی بزرگ بود که تهش یه درخت داشت سر شاخه اش یه جوونه زده بود قد سر انگشت همه مون زیر سایه ی سرانگشت درخت جمع شدیم و‌کلی به دوستمون خندیدیم .
جعفر خوش دست‌کم نیورد خندید ‌و گفت :
خدایی می گفتم پاشید بیایید بیابونمون می اومدید ؟
دیدیم راست میگه حق داره عمرا اگه می دونستیم باغ نیست‌ می رفتیم .
بابا بزرگ وحید تعریف کرد دفعه بعد که با ‌ دوستاش ‌می رن بیابون دوستشون جعفر خوش دست، هر کدوم سه تا نهال می برند . بعد از سه سال بیابون جعفر خوش دست واقعا باغی می شه در خور تحسین البته بدون وجود حوریا و‌پریا و‌جوی شیر و‌عسل .



تاریخ : چهارشنبه 22 فروردین 1397 | 14:55 | نویسنده : pooneh | نظرات (0)
  • Photo by @pooneh.shahi

  • مردی که در روستا می گفتند دیوانه ست کنار جاده نشسته بود .
    هر ماشینی که رد می شد با نگاه تعقیب می کرد . شاید در خیال خودش سوار یکی از این ماشینها شده و‌می رفت به سمت و سویی. جلو رفتم و‌سلام‌کردم گفتم :
    مردم می گویند تو‌دیوانه ای 
    گفت: تا عاقلی در چه باشد .
    گفتم :خسته نشدی از اینجا نشستن و دیدن ماشینهای عبوری
    گفت: همین که خسته از زندگی نباشم کافی ست
    گفتم :
    چرا تو را دیوانه می خوانند؟
    گفت:
    چون من هم آنان را دیوانه می خوانم








تاریخ : سه‌شنبه 7 فروردین 1397 | 09:22 | نویسنده : pooneh | نظرات (3)


  • Photo by @pooneh.shahi 
  • سال ۹۶ هم تموم شد سالی که اتفاقات تلخ زیادی رو شاهد بودیم پلاسکو ،سانچی، زلزله کرمانشاه،سقوط هواپیما، گلستان هفتم ، تخریب آرامگاه ها وتخریب خونه ی خانواده ای که دو فرزند معلول داره توسط شهرداری، ما همه عزیزانی رو از دست دادیم که هیچ وقت خانواده ها و دوستانشون فکر نمی کردند که به این زودی بشن خدا بیامرز، امیدوارم سال جدید اتفاقات تلخ از این دست رو نداشته باشیم و یادمون باشه به همه محبت کنیم چون نمی دونیم کی چه اتفاقی برامون می افته یادمون باشه اینجا ایران است اینجا ایران است اینجا ایران است 
    و هر اتفاقی شاید رخ بدهد 
    پس مهربون باشیم و تا می تونیم گره از کار مردم باز کنیم .
    عیدتون مبارک
    هر روزتون نوروز 
    نوروزتون پیروز❤️


تاریخ : دوشنبه 6 فروردین 1397 | 08:28 | نویسنده : pooneh | نظرات (3)
مطالب قدیمی تر


  • paper | خرید تبلیغ متنی | sales رپورتاژ
  • بک لینک قوی | خرید آگهی رپورتاژ