X
تبلیغات
رایتل

Photo by @pooneh.shahi 

ماشین سوت کشان از خیابان عبور کرد .درخت اشک ریخت و باران خاکستر، سایه هایمان را پنهان کرد .
به‌ تو‌ نگفته بودم که همیشه مشکلاتم را ته کلاه لبه دارم پنهان می کنم و درست لحظه ای که تو غمگینی با خواندن یک ورد قد علم کرده 
و در هیبت خرگوشی شاد بیرون می پرند تا تو بخندی ، که می خندی هم .
طوری که حتی سایه هایمان زیر باران خاکستر می خندند و به هم گره می خورند.



تاریخ : دوشنبه 27 فروردین 1397 | 11:19 | نویسنده : pooneh | نظرات (1)



Photo by @pooneh.shahi


یادمه بابا بزرگ وحیدهمیشه یه خاطره رو بیش‌تر از بقیه برامون تعریف می کرد .از تعریفش می شد فهمید روز خوبی رو‌گذرونده بود و تو خاطرش ماندگار شده .

می گفت :
جعفر خوش دست همه دوستا رو‌ دعوت کرده بود توی باغش قبل از رفتن تصورمون از باغ یه جای رویایی بود پر از درخت و‌گل و‌بلبل با جوی های روانی که حوریا و پریا از همه مون‌پذیرایی می کنند ‌و زیر درختاش نهرهای شیر و عسل جاریه و‌منم مجبور نیستم هر روز صبح پاکت شیر رو از یخچال بردارم و‌ بریزم تو یقلوی ‌و کمی داغش کنم و بعد عسل اضافه کنم بلکه یه لیوان می زنم تو‌جوب و یه شیر عسل آماده بر می دارم . 
رفتیم رسیدیم در باغ ، دوستا همه دسته جمعی کلی بوق و‌کرنا زدند تا در باغ باز شد .یه زمین خاکی بزرگ بود که تهش یه درخت داشت سر شاخه اش یه جوونه زده بود قد سر انگشت همه مون زیر سایه ی سرانگشت درخت جمع شدیم و‌کلی به دوستمون خندیدیم .
جعفر خوش دست‌کم نیورد خندید ‌و گفت :
خدایی می گفتم پاشید بیایید بیابونمون می اومدید ؟
دیدیم راست میگه حق داره عمرا اگه می دونستیم باغ نیست‌ می رفتیم .
بابا بزرگ وحید تعریف کرد دفعه بعد که با ‌ دوستاش ‌می رن بیابون دوستشون جعفر خوش دست، هر کدوم سه تا نهال می برند . بعد از سه سال بیابون جعفر خوش دست واقعا باغی می شه در خور تحسین البته بدون وجود حوریا و‌پریا و‌جوی شیر و‌عسل .



تاریخ : چهارشنبه 22 فروردین 1397 | 14:55 | نویسنده : pooneh | نظرات (0)
  • Photo by @pooneh.shahi

  • مردی که در روستا می گفتند دیوانه ست کنار جاده نشسته بود .
    هر ماشینی که رد می شد با نگاه تعقیب می کرد . شاید در خیال خودش سوار یکی از این ماشینها شده و‌می رفت به سمت و سویی. جلو رفتم و‌سلام‌کردم گفتم :
    مردم می گویند تو‌دیوانه ای 
    گفت: تا عاقلی در چه باشد .
    گفتم :خسته نشدی از اینجا نشستن و دیدن ماشینهای عبوری
    گفت: همین که خسته از زندگی نباشم کافی ست
    گفتم :
    چرا تو را دیوانه می خوانند؟
    گفت:
    چون من هم آنان را دیوانه می خوانم








تاریخ : سه‌شنبه 7 فروردین 1397 | 09:22 | نویسنده : pooneh | نظرات (3)


  • Photo by @pooneh.shahi 
  • سال ۹۶ هم تموم شد سالی که اتفاقات تلخ زیادی رو شاهد بودیم پلاسکو ،سانچی، زلزله کرمانشاه،سقوط هواپیما، گلستان هفتم ، تخریب آرامگاه ها وتخریب خونه ی خانواده ای که دو فرزند معلول داره توسط شهرداری، ما همه عزیزانی رو از دست دادیم که هیچ وقت خانواده ها و دوستانشون فکر نمی کردند که به این زودی بشن خدا بیامرز، امیدوارم سال جدید اتفاقات تلخ از این دست رو نداشته باشیم و یادمون باشه به همه محبت کنیم چون نمی دونیم کی چه اتفاقی برامون می افته یادمون باشه اینجا ایران است اینجا ایران است اینجا ایران است 
    و هر اتفاقی شاید رخ بدهد 
    پس مهربون باشیم و تا می تونیم گره از کار مردم باز کنیم .
    عیدتون مبارک
    هر روزتون نوروز 
    نوروزتون پیروز❤️


تاریخ : دوشنبه 6 فروردین 1397 | 08:28 | نویسنده : pooneh | نظرات (3)
  • Photo by @pooneh.shahi 
    ترس از دست دادن
    ____________
    بچه که بودیم وقتی دم عید برامون کفش می گرفتن تا چند شب با کفش تو بغل می خوابیدیم .بهترین اتفاق زندگیمون خرید کفش و لباس نو بود . چقدر ساده خوشحال می شدیم .
    اگه خوابمون می برد و توی خواب مامانمون کفشا رو از بغلمون می کشید از خواب می پریدیم و تا ساعتها گریه می کردیم .می ترسیدیم از دست بدیم درست همون لحظه ای که خواب بودیم و رویا می دیدیم تمرین ترس از دست دادن داشتیم . این آغاز ترسهامون برای از دست دادن های بزرگتری در آینده بود .
    کفشها نماد تمام آرزوها و عشقهای ما بود آرزوها و عشقهای کودکانه که همراه با ما بزرگ شدند .کفشها جاشونو به آدمها دادند ،با این تفاوت که آدمها رو نمی شد همه جا با خود برد و یا شبها محکم بغلشون کرد که کسی از دستت نگیره تا راحت تَر بخوابی وآروم ترباشی.
    راستش چیزی که تمام عمر نفهمیدیم همینه ؛ اگه چیزی قرار نیست برای تو باشه و برای تو بمونه بهتره رهاش کنی . تو بچگی کفشها واقعا برای ما بود .مامانمون که از بین دستامون می کشید تا سرجاش بذاره بخاطر این بود که مطمئن بود اون فقط متعلق به ماست و با گذاشتن تو جا کفشی راحت تَر می خوابیدیم .
    ولی متاسفانه از همون اول اول. همون بچگی ترس از دست دادن داشتیم .
    بچه که بودیم کفشها رو از دست ندادیم ولی وقتی بزرگتر شدیم شاهد از دست دادنهای زیادی شدیم .اونم چیزهایی رو که مطمئن بودیم صاحبشونیم.

    #آرنیکا_نوه ی_خواهرم


تاریخ : پنج‌شنبه 24 اسفند 1396 | 07:22 | نویسنده : pooneh | نظرات (2)


  • photo by:pooneh.shahi

  • فلسفه ی ورم گلوی قورباغه
  •  ---------------
  •  داوود کنار برکه نشسته بود .
    .به قورباغه ای که روی برگی شناور بود و هر از گاهی با زبان درازش پشه ای را به کأم مرگ می کشاند ، سنگی پراند .
    سنگ به گوشه ی برگ خورد و قورباغه جست زد و داخل آب پرید 
    نشانه گیری داوود خوب بود، برای همین وقتی تعمدا سنگش به سینه ی قورباغه نخورد و فراری اش داد ، این از چشم کریم دور نماند. 
    سنگ دوم را روی آب سر داد بعد از چند بار موج برداشتن روی سطح آب سنگ از ادامه ی راه دست شست و خود را غرق کرد .
    داوود در حالی که هنوز به آب زل زده بود پرسید:
    قورباغه ها هم سرطان سینه می گیرند.
    کریم با تعجب نگاهی به داوود انداخت وقتی که جدیت را در نگاه داوود دیدگفت:
    نه قورباغه ها فقط سرطان گلو می گیرند مگه ندیدی بیشتریاشون گلو شون ورم داره .
    _فکر می کنی دلیلش چیه؟
    _بس که غر غر می کنند.
    _اینو چه جوری فهمیدی 
    _بابام یه بار به مامانم وسط دعوا گفت :
    حالا اونقد غر بزن تا سرطان بگیری 
    داوود سنگ دیگری برداشت و سینه ی قورباغه را نشانه رفت . 
    سنگ به سینه ی قورباغه خورد و سنگ و قورباغه هر دو سینه بر سینه ی هم به قعر آب فرو رفتند .
    ٢٦بهمن ٩٦





تاریخ : شنبه 28 بهمن 1396 | 13:01 | نویسنده : pooneh | نظرات (4)

photo by:Pooneh.Shahi



آدما ازت فاصله میگیرند و این فاصله ها روز به روز زیادتر میشه و تو کاری ازت بر نمیاد ... پیر می شی وسواس میشی و باز پیله می کشی دور

خودت چهل و دو سال پیله فکر می کنم هر پیله ای بود تا حالا پروانه می شد ولی خوب نشد پروانه نشد که نشد ...بد پیله ایه ...از بعضیها انتظار نداری .و از بعضی ها انتظار داری و همین میشه که زخم می خوری و زخم برمی داری ... به ترین وضعیت همینه که از هیچ کسی انتظاری نداشته باشی ...دستتو بگیری به زانوت و زخمهاتو بتادین بزنی و چند تا چسب زخم و دوباره بلند شی ... روز از نو وروزی از نو ...دوباره استارت بزنی و کیلومترتو

بذاری رو صفر و بگی بسم الله و شروع کنی ...فقط یادت نره ایندفعه حتمنی به خدا اعتمادکنی ...


 #پونه_شاهی 

 هجدهم بهمن سال یکهزار و سیصد و نود وشش

یادداشتی از تاریخ 30 آبان 94



تاریخ : چهارشنبه 18 بهمن 1396 | 07:50 | نویسنده : pooneh | نظرات (5)

photo by me


گاهی باید خود را گم کرد


مثل کودکی در وسط بازی...




تاریخ : دوشنبه 16 بهمن 1396 | 10:35 | نویسنده : pooneh | نظرات (3)

فراخوان  اولین جشنواره عصر داستان نیشابور.


عصر داستان نیشابور در نظر دارد جشنواره ای را در دو بخش آزادو موضوعی برگزار کند.

جشنواره در دو بخش آثار نویسندگان را پذیرا می باشد.

محوریت موضوعی « آب و کمبود این عنصر است»

و در بخش دیگر موضوع آزاد است .

در بخش آزاد سه داستان از بین آثار ارسالی توسط داوران انتخاب می شوند.

در بخش موضوعی هم فقط یک اثر انتخاب می شود.

شرایط شرکت در مسابقه .

1)این مسابقه محدودیت جغرافیایی ندارد و از تمام ایران می توانند داستان ارسال کنند.

2) هر نویسنده فقط یک اثر را می تواند ارسال کند 

3) تمام داستان ها به آدرس Najafee1346@gmail ارسال شود.

4)نام و نام خانوادگی نویسنده ، نام داستان ، شماره تلفن در صفحه ای جداگانه همراه با داستان ارسال شود.

5) حتما داستان ها ویرایش شود.

6)داستان های ارسالی محدودیت کلمه ندارندفقط معیار داستان کوتاه رعایت شودو بیشتر از پنج هزار کلمه نشود.

7)مهلت ارسال داستان فقط تا پایان 29 اسفندماه 1396 

زمان و مکان اختتامیه متعاقبا اعلام می گردد.

در این مسابقه فقط از دو داور نیشابوری استفاده خواهد شد که نامشان بعدا اعلام خواهد شد.

همراه با جوایز نفیس و لوح تقدیر.

دبیرهای اجرایی جشنواره:

امید شمسایی

زهره احمدیان 



تاریخ : پنج‌شنبه 12 بهمن 1396 | 09:01 | نویسنده : pooneh | نظرات (1)

رونمایی کتاب "درخونگاه" اثر "پونه شاهی" با مدیریت خانم لیلا زنده دلان در تاریخ ٥بهمن ماه١٣٩٦در تالار ادیب اداره ارشاد شهرستان نیشابور انجام شد

در رونمایی فوق رئیس اداره ارشاد جناب آقای کرخی و نویسندگان و شاعران و فرهیختگان و اساتید محترم شهرستان نیشابور حضور داشتند . برنامه راس ساعت ١٨:١٠ دقیقه با تلاوت آیاتی از قرآن کریم و سپس پخش سرود ملی آغاز شد .سخنرانی توسط سخنرانان فرهیخته آقایان :
دکتر مهدی نوروز معاونت دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی 
مرتضی فخری رمان نویس محبوب نیشابور و برنده جایزه ادبی واو
دکتر علی اکبر رضا دوست استاد دانشگاه و فرهنگی ارجمند نیشابور 
انجام شد.

 مابین سخنرانی گروه موسیقی دریج با مدیریت امیررضا ایرجی با اجرای تراکهایی محفل رو نمایی را رونقی دو چندان بخشیدند . بعد از إتمام سخنرانی توسط اساتید که إشاراتی بر مبحث داستان و داستان نویسی داشته و پاره ای از نقاط قوت و ضعف کتاب را عنوان کردند،نوبت رونمایی از کتاب توسط استاد صادقی عزیز پدر تئاتر نیشابور و جمعی از بزرگان و فرهیختگان ادبیات و استادان و سروران چون مجید نصرابادی ، استاد نیرابادی ، استاد محمدطاهر گاراژیان انجام پذیرفت مراسم راس ساعت ٢١ بعد از گرفتن عکس با مهمانهای محترم و حضار گرامی پایان یافت.

#پونه_شاهی

#درخونگاه

#نیشابور



تاریخ : دوشنبه 9 بهمن 1396 | 11:51 | نویسنده : pooneh | نظرات (8)
مطالب قدیمی تر


  • paper | خرید تبلیغ متنی | sales رپورتاژ
  • بک لینک قوی | خرید آگهی رپورتاژ