X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری


  • « ما و عادت ها»

    اکثر ما هر روز صبح زود باید بلند شده و سر کار برویم . سخت ترین کار دنیا یعنی صبح زود بیدار شدن و وداع با بالشت و پتوکه تمام شب را با عشق تمام محافظ مان بوده اند تا نکند یک وقتی بچاییم وسرما بخوریم .
    من هم مستثنی از این موضوع نیستم .امروز هم یک صبح پاییزی نسبتا سرد است که هوا ابری ست و سوز سرما را از درز پنجره ی اتاق که به درون می خزد را می توان حس کرد . بیدار که می شوی با خودت می گویی چه می شد مسخ می شدم . بعد فکر می کنی خوب شاید شده باشم . با سرعت پتو را کنار می زنی می بینی که نه پاهایت، همان پاهای آدمیزاد است و خبری از چندین پای حشره گونه ی لزج که مدام وول می خورند نیست . پس راه گریزی نیست . کمی به تب کردن فکر می کنی و می گویی « خوب تب دارم نمی شود سرکار بروم باید بخوابم تا تبم رفع شود پتو را که کنار زده ای، تا زیر گلویت بالا کشیده و خودت را می پوشانی و دوباره آن گرمی افسون کننده ی تخت تو را در بر می گیرد . هنوز مدتی از چشیدن طعم بهانه ی تب داشتن و ماندن در تختخوابت نگذشته که صدای مادرت بلند می شود« پاشو پاشو دخترم دیرت شد».پشت بند صدای فریاد گونه ی خواهرت که « زود باش باز به سرویس نمی رسی».
    تو مجبوری برخیزی چون عادت کرده ای که همین روال همیشگی را طی کنی . هر روز چه در صبح سرد پاییز و زمستان چه در صبح گرم تابستان و چه در صبح رخوت انگیز بهار .
    کسی در درون توست که تو را به تختخواب میخ کوب می کند و کف دست ها و پاهایت را با میخ به تخت وصل می کند که نرو و کسی قوی تر از او که با یک حرکت تو را به سمت جلو پرت کرده و همه ی میخ های کوبیده شده را باز می کند که برو.
    تصمیم با توست آیا می توانی یک روز بر علیه روال های عادی زندگی خود قیام کنی؟
    چقدر خود را می شناسی ؟ آیا در درونت به جز این دو فردی که یکی به تختخوابت میخ کوب می کند و دیگری می رهاند کسی هست که کنش ات را به زندگی تغییر دهد؟
    همه ی زندگی از روی عادت است. در واقع این عادت ها هستند که بر ما چیره شده اند. مثل مسواک زدن که نه کم و کیفش برای مان اهمیت دارد، نه ارزشمندی روح و محتوا و عملش، فقط از روی عادت است که مسواک می زنیم مثل ادای همین فرایض دینی.
    زندگی پر از عادت هایی شده که هرکدام از آن ها را به وضعیتی نسبت می دهیم ، مثل همین عشق، ما به دیدن کسی چشم مان عادت می کند یا شنیدن صدایش بدون اینکه شناختی از خصوصیات ریز اخلاقی او یا عادت های جاری روزانه اش داشته باشیم ،لذا «توهم» عشق برمان می دارد.
    شاید ما سال ها عاشق مردی یا زنی باشیم که اگر یک روز زیر یک سقف با هم زندگی کنیم، دیگر حاضر نباشیم باقی عمرمان را با او سپری کنیم؛ آن هم به خاطر یک عادتی که به غلط عشق می پنداریم . شاید طرز نشستنش در خلوت دو نفره مان ، یا طرز غذا خوردنش در محیط خودمانی یا طرز حرف زدن و لباس پوشیدنش در اندرونی چیزی نباشد که ما در خیال مان از او توقع داشته و داریم . شاید به خاطر یک حرکت کوچک که مثل تیک رفتاری برای او شده و مدام تکرار می کند. مثل مثلا تکان دادن دست یا پا یا اینکه بین حرف زدن آروغی نثارمان کندکه به گوشه ای از تریج قبایمان بربخورد و اینجاست که دنیای مان به آخر برسد . 
  • همه ی این ها را گفتم تا بگویم باید خود را بشناسیم . اول از همه خودمان را و فرق عادت ها و احساس های واقعی مان را بدانیم تا بتوانیم به نتیجه ی مطلوب برسیم همه ی این ها در گرو شناختن خودمان است و بس.
    لطفا" اگر به دیدن کسی عادت کرده اید و یا به حرف زدن با او مثل همین لیوان چایی که هر روز می خوریم، به پای عشق نگذارید و بپذیرید که چیزی جز عادت نیست و انسان موجودی ست سازگار به راحتی وقتی نباشد خود را به چیز دیگری عادت می دهدکه باز متاسفانه نامش را می گذارد عشق و گویی عشق از بین نمی رود فقط از فردی به فرد دیگر منتقل می شود. ولی باید بفهمیم که عشق حسی ست جاودانه که با رفتن طرف و بد شدن طرف و ناملایمات روزگار از بین نمی رود . عشق واقعی از گذشته تا هنوز از هنوز تا ابد جاری و باقی می ماند. 

Photo by @pooneh.shahi 
اگر یک روز بیدار شوید و ببینید قوانین جاری سرزمین مان بر عکس شده چه عکس العملی خواهید داشت ؟
مثلا” دیه ی زن دو برابر مرد شده باشد . یا مثلا”سهم الارث زن دو برابر مرد باشد. یا اینکه مردها موظف باشند حجاب بگذارند و رعایت کنند و زن ها مبرا از آن . یا مثلا اکثر قاضی های سرزمین مان زنان باشند و بیشتر قوانین زنانه وضع کنند . یا اینکه رئیس جمهور مملکت مان یک زن بشود . برای ما که صد سال از دنیا عقبیم این قوانین خنده دار است ولی کمی به کشور های دورتر نگاه کنید.
ما را ، شما را، این ها را ، چه می شود ؟!
#پونه_شاهی
#در_کوچه_باغ های _نیشابور_بوژان
#سیب_گرافی





« آقای موهیتو خانم کاپوچینو»

 

آقای موهیتو همیشه بوی نعنا می داد با وجود سردی، دلنشین بود. بر خلاف خانم کاپوچینو که گرم، رنگ پریده و درعین حال خواستنی بود. این زوج جدا نشدنی معیار سنجش عشق اهالی محله ی تلخ و شیرین  شده بودند. مثلن خانم دو نات همیشه سر آقای کیک شکلاتی، که همسرش بود غر می زد و می گفت « ببین خانم کاپوچینو هم چاقه هم تلخ ولی آقای موهیتو با اون مزاج سردش چقدر هواشو داره . و مدام لبخند می زنه اونم هی نازشو بالاتر می بره»

آقای کیک شکلاتی هم مظلومانه سر کچلش را می خاراند و می گفت : « شما که روی تخم چشم ما جاداری الان بگو چی کار کنم که خوشحال بشی »

خانم دونات کلی غر غر کرده و بساط آه و ناله و نفرین به راه انداخته ولی آخرش هم راه کار ارائه نمی داد که بالاخره  آقای کیک شکلاتی چه کاری انجام دهد تا او خوشحال شود.

همه می گفتند که عشق آقای موهیتو و خانم کاپوچینو تمامی ندارد و ازلی ست .

زندگی در بستر حوادث یکنواخت جریان داشت تا اینکه خانواده ی مهندس آیس کریم به  محله ی تلخ و شیرین نقل مکان کردند .

آقای مهندس تحصیل کرده ی فرنگ بود و همسرشان هم گل سرسبد زنان محل، هم زیبا بود، هم تحصیل کرده، زیباترین و بزرگترین خانه ی محل را خریده بودند؛ در حیاط خانه که مانند باغ های اساطیری بود، استخر هم داشتند.

از اولین شب مهمانی اهل محل، غوغایی برپا شد. این بزم در حالی برگزار شد که آقا و خانم آیس کریم حضور داشتند البته  به اتفاق دختر زیبای شان بستنی قیفی شکلاتی که اندام موزونی داشت و باربی طور بود،.

حتی بین آقای موهیتو و خانم کاپوچینو هم اختلاف افتاد که« چرا تو با خانم آقای مهندس آیس کریم دست دادی ؟ چراکنار دختر شان که دامن کوتاه پوشیده بود نشستی » هر چه آقای موهیتو توضیح داد وقتی که خانم متشخصی دست دراز می کند تا با مردی دست دهد دور از ادب است که بی توجهی کرد، به خرج خانم موهیتو نرفت که نرفت. هر چه دلیل آورد فایده نداشت.

در واقع چیزی در احساس و درون آقای موهیتو تغییر نکرده بود،  بلکه این تغییر در رفتار و فکر خانم کاپوچینو ایجاد شده بود.

خانم کاپوچینو در خلوت خود بارها و بارها آقای مهندس آیس کریم را با همسرش مقایسه کرده بود و آه کشیده بود. ولی وقتی به پای مقایسه ی خودش با خانم آقای مهندس می رسید عصبانی می شد و تب تند بد اخلاقی و بهانه جویی وجودش را می گرفت.

همین اختلاف ساده با عث جدایی زوج از هم شد . درست از همان روزها آقای موهیتو روز به روز سردتر شد و گاهی بوی آب جوب را  می داد .  بوی خوش نعنا و طعم خوب لیمو از وجود آقای موهیتو رخت بر بسته بود . غمگین و سر بزیر و سیگاری شده بود و هیچ عطری  بوی سیگار و ماندگی و بوی جوب را از او  نمی زدود .  خانم کاپوچینو هم تلخ تر از زهر شده بود و داغ تر از تنور و در برابر سوال دیگران، تند و تیز جواب می داد ، طوری که دیگر در خاطر کسی از عشق افسانه ای آنها چیزی نماند.


#پونه شاهی

2مرداد97



یکی از کابوس های کودکیم که مدام در بزرگسالی تکرار می شد، این بود که در خواب عروسکی را که خیلی دوست داشتم را از من می گرفتند و من با هق هق گریه التماس می کردم به من برگردانند.

حالا که خیلی از آن کابوس ها گذشته حس می کنم همه یک عروسکی داریم که گاهی بی رحمانه از ما می گیرند، بی توجه به لطمه ای که به روح و روان مان می زنند‌.
حواس تان را جمع کنید یک وقت عروسک کسی را نگیرید 
حال می تواند این عروسک چیزی شبیه قلب،مهربانی ، اعتماد، شخصیت ‌و باورهای طرف باشد .
به قول نیچه جدای از خدا و بهشت و جهنم با این تفکر که خدا مرده و بهشت و جهنمی هم نیست انسانیت معنا پیدا می کند نه این که به خاطر ترس از این موارد هوای بقیه را داشته باشید . بیایید کمی انسان باشیم 
فقط کمی،کار سختی نیست. هوای هم دیگر را داشته باشیم البته نه از ترس خدا نه به خاطر بهشت نه به دلیل ترس از جهنم فقط و فقط از روی انسانیت ... 

Photo by @pooneh.shahi 

اگر یک روز بیدار شوید و ببینید قوانین جاری سرزمین مان بر عکس شده چه عکس العملی خواهید داشت ؟
مثلا” دیه ی زن دو برابر مرد شده باشد . یا مثلا”سهم الارث زن دو برابر مرد باشد. یا اینکه مردها موظف باشند حجاب بگذارند و رعایت کنند و زن ها مبرا از آن . یا مثلا اکثر قاضی های سرزمین مان زنان باشند و بیشتر قوانین زنانه وضع کنند . یا اینکه رئیس جمهور مملکت مان یک زن بشود . برای ما که صد سال از دنیا عقبیم این قوانین خنده دار است ولی کمی به کشور های دورتر نگاه کنید.
ما را ، شما را، این ها را ، چه می شود ؟!

Photo by @pooneh.shahi


 

پرنده بودن خیلی خوبه ،  برای سفر نه بلیط هواپیما می خواد نه  پاسپورت نه ویزا .

هر وقت دلت از جایی گرفت دمتو می ذاری رو‌کولت بالاتو باز می کنی ‌‌اوج می گیری .

دیدید  آدمی رو که به آسمون نگاه می کنه چقدر بلند پروازه  و‌ذهنش بازه و موفقه؟ 

حالا تصور کن این آدم‌خودش پرنده باشه.

تو حال ‌ و هوای این روزا اگه همه‌مون‌پرنده بودیم یا پرنده می شدیم خیلی خوب بود.

اینکه وقتی جایی باشی که نه هوا باشه نه آب نه اجازه ی حرف زدن داشته باشی ؛ 

پس بهتره که پرنده باشی و بپری و از هوای مسموم بری جایی که هوای پاک داشته باشه.


#پونه_شاهی 

#من_یه_پرنده ام


Photo by @pooneh.shahi 



پنجره فقط یک پنجره نیست . پشت این پنجره شاید زنی بارها پرده را کنار زده و دستگیره را چرخانده بعد تا کمر خم شده و موهای بلندش به دست باد رقصیده و چشم در راه عزیزش بوده در شباهنگام .

پنجره ها را دست کم نگیرید. اگه لب باز کنند خاطراتی دارند برای گفتن گاهی تلخ ،گاهی شیرین. 

شاید این پنجره همان پنجره ای باشد که مادر شهیدی در آخر هفته ای، آخر ماهی قبل از شهادت فرزندش، باز کرده و چشم به راه دوخته تا آمدن فرزندش.

شاید این پنجره همان پنجره ای باشد که کودکی بازیگوش  نوک پاهایش  پا بلندی کرده و صورتش را به شیشه ی آن چسبانده و منتظر رسیدن پدرش با دوچرخه بوده در حالی که در خورجین ترک موتورش پاکتی میوه و چند عدد نان و  چند عدد شکلات برای کودک نوپایش داشته.

شاید این پنجره همان پنجره ای باشد که دختری بارها دور از چشم پدر و مادر چشم به معشوق دوخته و با خنده و اشاره قراری گذاشته . شاید این پنجره همانی باشد که زنی  شوهر مرده پارچ آبی بیرون ریخته و مرد تنهایی را خیس از بی مبالاتی اش کرده و شاید بعد با هم  دوست و خویشاوند شده باشند.

پنجره ها را دست کم نگیرید.  این ها پلی میان دیوار و بی هوایی و تنگی نفس و فضای بسته با هوای تازه و آسمان آبی و دوستان رهگذر و معشوقان بی خبرند .


#پونه_شاهی 

#بوژان_نیشابور


Photo by @pooneh.shahi


 

ستاره ی دریایی لینکیا وقتی بازویش قطع می شود قادر است بازوی قطع شده را ترمیم کند و همچنین عضو قطع شده هم قادر است بقیه بدن خویش را ترمیم کرده و ستاره ی جدیدی از بازوی بریده شده بوجود آید.
یعنی از یک زخم دو ستاره مجزا بوجود می آید.
این حکایت زنان ایرانی ست . مادرانی که با هر زخم با هر قطع عضوی قادرند خودشان بدون تکیه گاه زخم های شان را ترمیم کنند و تکه ی بریده و‌کنده شده از وجودشان را تبدیل به موجودی تازه متولد شده کنند که بعد از مدت کوتاهی آماده ی زخم خوردن است . 
اکثر زنان ستاره های دریایی لینکیا هستند که تکیه بر بازوی خود زده اند.
زخم های کاری همیشه از طرف دشمنان بر پیکره ی انسان ها وارد نمی شود . 
گاهی از طرف کسانی که حتی دیگران هم انتظارش را از آنان ندارند ، بر وجود انسان می نشیند . زن ها موجوداتی که اغلب قدرت دفاعی ندارند جز گریستن، که این روز ها حتی از همین هم استفاده نمی کنند ‌و مثل پادشاهی که زانو نزد ،در برابر زخم‌ها و ضربه ها تسلیم نشده و به ترمیم خود می پردازند. 


گر هنر نبود جامعه تاب نمى آورد.

به نام خدا

داورى جشنواره ى کشورى عصر داستان نیشابور به پایان رسید.

مراسم اختتامیه به شرح زیر می باشد:

مکان: نیشابور، تقاطع چهارراه مدرس و بعثت، فرهنگسراى وکیلى