X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

"داستانهای کوتاه "

داستان شماره یک 

_____________


"کراواتی با گلهای صورتی "



پیر مرد هر روز تنگ غروب روی صندلی چوبی کهنه ای که روی تراس بود می نشست و به مردم ورفت وآمدشان نگاه میکرد .

خیلی پیر بود و دستانش می لرزید .

همسایه های دور و بر و مغازه دارهای آنطرف خیابان به بودنش روی تراس عادت کرده بودند .

چند تا گل شعمدانی هم روی تراس بود که عین بچه هایش بهشان می رسید و تروخشکشان میکرد .

و این تصویری بود که هر روز می دیدند تصویر پیرمرد خنده روی دوست داشتنی که آبپاش بدست  تنگ غروب  می آمد روی تراس وگدانها را آب می داد و بعد می رفت  روی صندلی می نشست و به مردم نگاه میکرد.

آن روز هم مثل همیشه تنگ غروب  روی صندلی درتراس نشسته بود و به رفت و آمد مردم نگاه می کرد گاهی دستی تکان میداد برای مغازه داری یا همسایه ای که آنها هم با تکان دادن دست همراهی میکردند.

از صبح که بیدار شده بود حس خاصی داشت انگار منتظر آمدن کسی بود حمام رفته بود و بلوز صورتی خوشرنگی که جوانتر نشانش می داد؛ پوشیده بود وشلوار آبی نفتی خوش دوخت اتو شده اش را از کمد در آورده بود وبا وسواس پوشیده بود کراوات آبی نفتی با گلهای  صورتی کمرنگش راهم زده بود از کروات خاطرات خوبی داشت همسرش15سال پیش برای تولدش خریده بود خوب یادش بود که وقتی اولین بار کراوات را  زده بود با شیطنت وخنده  گفته بود :برم دنبال سونیا دم در دانشگاه  و زنش با حسادت زنانه ای  گفته بود: لازم نیست  سونیا با دوستاش قراره سینما دارن ...

 و حالا با عطری که می زند  حس عاشقی را پیدا کرده که قراری با معشوق دارد .

هم محلی ها پیرمرد را در  بالکن خانه اش که دیدند تعجب کرده ب و دست تکان می دادند و از دور با لبخند و اشاره و سوت همراهی کرده و  سر بسرش می گذاشتند  و او هم خوشحال دستی تکان  داد و  خندید .

به خیابان نگاه  کرد و با خودش  گفت: امروز فخری که آمد خواست برود می روم پایین و دستش را می گیرم ومی آورمش خانه نمی گذارم برود _

چند روزی  بود که مدام فخری را در حال تردد و رفت و آمد می دید هر چی صدا می زد و دست تکان می داد توجهی نمی کرد و راهش را می کشید و می رفت .

عقربه های ساعت نزدیک شدن لحظه آمدن فخری را نشان میداد و پیر مرد هیجان زده تر می شد قلبش داشت از جا کنده می شد ؛ بالاخره سر و کله فخری پیدا شد؛ می خواست از خیابان رد شود پیر مرد بلند صدایش زد و دست تکان داد بر خلاف همیشه فخری برگشت و با او خندید .

 پیرمرد داد زد  : صبر کن باهات کار دارم الان می آم پایین ...

عصایش را برداشت و با عجله  و عصا زنان  رفت تا خودش را  به فخری برساند چند بار نزدیک بود بخورد زمین وقتی داخل آسانسور بود  خدا خدا می کرد که فخری نرفته باشد  و با عجله در حالی که صدای محکم کوبیده شدن عصا توفضا پخش می شد از در مجتمع بیرون زد .

فخری هنوز  آنطرف خیابان  بود و داشت با لبخند نگاهش میکرد .

 همان مانتوی قهوه ئی و روسری کرم و سبد خرید همیشگی دستش بود .

 پیر مرد با خوشحالی و با عجله عصا زنان رفت که خودش را  به فخری برساند صدای ترمز شدید و فریادی را شنید ولی بی اعتنا به طرف فخری  رفت.

 گفت: وقت ندارم تصادف رانگاه کنم  و چند لحظه بعد آنطرف خیابان بود...

دست در دست فخری و چشم در چشم هم ...

فخری خندید گفت :نکنه می روی جلو دانشگاه دخترت که شیک کردی ...

 پیرمرد خندید و گفت: نه گفتم شیک کنم تا حسودیت بشه و جوابم رو بدی  حالا که فکر میکنم می بینم ایده ی خوبی بود و جواب داد...

 خندیدند و دست هم را گرفتند دیدند مردم ومغازه دارها بی اعتنا به آنها به طرف صحنه تصادف می روند.

 اصغر آقا سوپرمحل ؛ در حالی که به طرف محل تصادف می رفت داد می زد که:

یا ابوالفضل خودت به دادش برس خدایا کمکش کن ...زنگ بزنید آمبولانس بیاد...

صدای خانومی از عابرین  هم می آمد که  با بغض  و گریه می گفت : چقدر شیک ام کرده بود ؛بیچاره خانواده اش... یکی خبرشون کنه...

پیرمرد به فخری  گفت : تو نگاه نکن اعصابت بهم می ریزد و قدم زنان رفتند. ..

 

پونه شاهی


 22_05_92

 ********************************************

داستان شماره 2

______________

 

"به تلخ ی کام شیرین "


 

یک بعد از ظهر گرم و شرجی در دوازدهمین روز شهریورماه  بود .ماشینی با سرعت از پیچ خیابان کنار جاده ساحلی بسمت باغ پیچید . هیچ کدام از سرنشینان آن متوجه پارک جیپی  در صد متری درب باغ زیر درختهای  آنطرف خیابان نشد. ماشین جلو درب  نرده ای باغ نگهداشت .

مردی که پشت فرمان بود  پیاده شد در باغ راباز کرد  . صدای آهنگ ماشین همه جا را پر کرده بود و خنده های  زن و مردی که عقب  ماشین نشسته بودند و زن سر نشین جلو  ؛  هم مزید بر صدای آهنگ بود.مرد در را باز کرد و برگشت و پشت فرمان نشست و ماشین را داخل باغ برد ؛  دوباره پیاده شد و در میله ای  ورودی  را بست . باغ بزرگی بود.  ماشین رفت و در اولین پیچ باغ از دید پنهان شد .

شیرین  سرش را کم کم  از پشت فرمان جیپ بالا آورد و  دستش  را برد از داخل  داشبورد پلاستیک سیاهی را برداشت گذاشت در جیب مانتواش   گوشی  موبایلش را که صندلی کناری انداخته بود برداشت وشماره ای را  گرفت .صدای مردی از آنطرف  خط گفت : بفرمایید

-         سلام آقای صفایی گفته بودند  یک نفر مطمین برای 48 ساعت نیاز دارید جهت آشپزی و نظافت و پذیرایی از مهموناتون قرار بود باهاتون تماس بگیرند و منو معرفی کنند . آدرس رو دادند من الان رسیدم پشت در باغتون  .

-         مرد از پشت خط گفت : آره  یادم اومد به موقع اومدی در رو میزنم بیا داخل باغ سر اولین سه راهی بپیچ دست راست دویست متر جلوتر یه میدون  هست برسی به میدون عمارت دیده میشه بیا داخل عمارت  و تماس  قطع شد .

شیرین عینک آفتابی بزرگی که روی چشمانش بود را  در آورد گذاشت داخل  داشبورد ویک چادر گلدار از عقب ماشین برداشت و انداخت سرش و راه افتاد طرف عمارت .

ده دقیقه راه بود از جلو درب تا رسیدن به میدان  درست سمت چپ میدان عمارت بزرگی دیده می شد که با 12 تاپله وسیع و بزرگ به عمارت منتهی می شد. عمارت  شبیه قصر کوچکی بود که انگاری متعلق به شاهزاده ای  درباری بوده ؛ ولی صاحب قصر نه شاهزاده بود و نه درباری در واقع این عمارت متعلق به حاج عباس آقای  میرزاده  تبریزی  از بازاریان  بازار بزرگ  تهران بود که چند غرفه داشت و برای خودش بر و بیایی . سالها پیش وقتی که  نوجوانی بیش  نبود از تبریز به تهران آمده بود و شاگرد حجره ی حاج علی آقای  بنکدارتهرانی شده بود . و شبها هم در حجره می خوابید  درسش را  تا اول دبیرستان خوانده و نیمه تمام ول کرده بود . سالها بعد خودش شده بود حجره دار و دختر حاج علی آقا را هم عقد کرده  که حاصل ازدواجشان تولد چهار فرزند ؛  سه دختر که  همه را  شوهر داده بود و یک  پسر 40 ساله که هنوز مجرد بود و توی یکی از مغازه های پدرش در بازار بزرگ مشغول بود  .  مغازه ی پوشاک خارجی   با دو تا شاگرد  که مدعی بود شرکای کاری اش می باشند وناگفته نماند که  از دوستان  نزدیکش بودند می چرخاند .

و آخر هفته ها را بعضا گاهی هم وسط هفته با دوستانش به ویلای شمالشان می رفت .

ایندفعه هم با دوستانش آمده بود .

شیرین وارد عمارت شد  مانتوی رنگ و رو رفته ای پوشیده بود و چادر رنگی گلدارش را دور کمرش بصورت خنده داری نگه داشته بود .

جلو در سالن که رسید چند ضربه با دست به در زد  علیرضا پسر حاجی خودش در را باز کرد شلوارک پایش بود و یک رکابی سیاه که روی آن با حروف انگلیسی  سفید نوشته بود Pleasure to death  ؛ نگاهی به سر تاپای شیرین انداخت شیرین با لهجه ی خاصی که مشخص نمی شد لهجه ی کدام منطقه است گفت :  سلام آقا جان منو حاج آقا صفایی فرستادند

علیرضا گفت : بیا تو

و خودش راه افتاد شیرین وارد عمارت شد سالن بزرگی بود  با کاناپه های سفید وسیاه چرمی  ؛ کف سالن پارکت چوبی بود  و کنار شومینه پوست پلنگی خودنمایی می کرد اطراف شومینه بالشت های بزرگ رنگی  بود به اندازه  قامت تشک بچه؛  منتهی مربع شکل و رنگا رنگ که  برای نشستن دور شومینه تعبیه شده بود  .  در انتهای سالن  چسبیده به اپن آشپزخانه  ؛  میز ناهار خوری بزرگی  قرار داشت که شمعدانی های نقره روی آن به چشم می خورد .

شیرین داشت می رفت داخل آشپزخانه که صدای علیرضا اورا سرجایش نگهداشت علیرضا  گفت:قرار نیست  از این آشپز خونه استفاده کنی برو  آشپزخونه طبقه دوم  . به طبقه اول و سوم هم فعلا" کاری نداشته باش بعد از رفتنمون می دم تمیزش کنی وکلیدشم بدی  حاج آقا صفایی  . تو الان فقط برو آشپزخونه ی طبقه دوم  شام درست کن و چشاتم رو بقیه چیزا ببند ضمنا" تا وقتیم من نگفتم نمیای پایین .

شیرین نگاهی به سرتا پای علیرضا کرد و گفت : باشه آقا جان فقط پول ما رو خودتون بدید وبه حاج آقا صفایی حواله ندید . بد پول میده .

علیرضا نگاهی به شیرین کرد زنی لاغر بلند بالا بودبا خودش تصور کرد که  اگراین زن   شهری بود و لباسهای مد روز را تنش می کرد قطعا" بسادگی قابل گذشتن از کنارش نبود ودر حالی که لبخندی بر لب نشاند  لپ شیرین را کشیده و گفت: باشه خودم پولتو میدم عزیزم . شیرین بسختی  عصبانیتش را فرو خورد و خودش را کنترل کرد. کمی خودش را  عقب کشید و گفت : آقا جان الان خانمتون میبینه از کار بیکار میشم .باید  پول ببرم خونه اگه نه آقامون سیاه و کبودم میکنه .

علیرضا بلند بلند خندید و گفت : خانومم ... هه هه  خانومم ...  شیرین گفت : برای شام چی می خورید ؟

علیرضا گفت : برامون ماهی و سوپ  درست کن حاجی گفت یخچال رو پر کرده هر چی بخوای توش هست و خنده کنان رفت طرف پذیرایی.

شیرین آشپزخانه طبقه دوم رفت و دست به کار شد  اول چادرش را در آورد گذاشت  کنار  بعد  دستکشهای نخی توی دستش را  با دستکشهای پلاستیکی عوض کرد  . ماهی ها را از تو فریزر در آورد توی سینی بزرگی گذاشت بدن ماهی ها یخ زده و سرد بود کمی خیره شد به چشمهای ماهی ها یاد چشمهای باز فرین و بدن سردش  افتاد. سخت بهم ریخت سینی ماهی ها را با دستش هل داد عقب  دستش مشت شده بود و می لرزید . صدای خنده های مردها و زنها و شوخی های رکیکشان تا بالا می آمد صدای زنگ باغ بصدا در آمد و علیرضا بود که در را باز کرد و چند لحظه بعد صدای بوق ماشین و جیغ و دادهای تازه واردین که یک مرد و زن بودند   ؛ به جمعشان  اضافه شد . 

شیرین  خودش را جمع و جور کرد و  شروع کرد به تمیز کردن ماهی ها ساعت 4 بعد از ظهر بود .شیرین آخرین عید یادش آمد فرین و مسعود را عادت داده بود که شبهای عید برایشان خودش ماهی درست کند و اولین شام هر سال عیدشان ماهی پلو بود و چقدر فرین ذوق می کرد و می بوسید ش و مسعود هم خوشش می آمد و می گفت : اووه چه خبرته مامانت از من یاد گرفته چطوری ماهی درست کنه  همه ی بوسها برا اون نیست برا باباتم بوس نگهدار و فرین مسعود را می بوسید و میگفت : بابای حسود .

ماهی ها را تمیز کرده بود و حالا سبزیجات مخصوص و سس مخصوصش را باید آماده می کرد .  ماهی ها را  برای   بخار پز شدن در فر تدارک دیده بود در حالیکه مواد سس را روی اجاق می گذاشت شعله زیر ش را کم کردتا آرام آرام  بپزد و جا بیفتد. از تو جیب مانتواش پلاستیک سیاه را بیرون کشیده  و شیشه قهوه ای  کوچکی را از بیرون آورد و محتویات  داخلش را درون مواد سس ریخت .

شیشه را مجددا" داخل  پلاستیک سیاه گذاشت و در جیب مانتواش جای داد  .حتی یک لحظه برای این کار تردید نکرد . ساعت 8 بود که  هر دو ظرف ماهی  را  گذاشت داخل فر  مهمانها و علیرضا  از پنج  بعد از ظهر رفته بودند داخل  استخر و صدای خنده و شوخی هایشان همه جا را پر کرده بود .علیرضا قبل از رفتن آمده  بود طبقه بالا  و به شیرین گفته بود که میز کنار استخر را بچیند و از یخچال طبقه پایین مشروباتش را ببرد روی میز بگذارد و یک ظرف سطل مانند استیل  را داده بود دستش  که  دیواره اش نگین کاری شده بود تا پر از یخ کند و شیشه ها را داخل یخ  بگذارد و چند جام هم برایشان ببرد . شیرین همه ی این کارها را انجام داده بود .

زنها از جنس زنهایی که می شناخت نبودند در وقاحت از علیرضا و دوستانش هم جلو می زدند .یکی از دخترها شیرین را دست گرفته بود و پسرها هم خندیده بودند سپهر رفته بود طرف شیرین که روسری و مانتواش را  در بیاورد و بیندازدش داخل استخر  که علیرضا جلواش را گرفته بود و گفته بود کاریتون نباشه این سفارش شده ی حاجی صفایی و بابامه می دونید که تعصب دارند .بعدا دردسر نشه برامون .

شیرین تمام مدت  لرزیده و تحمل کرده بود نمی خواست کارش را نیمه تمام رها کند  .

میز شام ساعت 9:30 آماده شده بود با شمعهایی روشن شده ی شمعدانی های روی میز و جامهای شراب و  ظرف سوپ و ماهی های آب پز شده  که با سبزیجات تزیین کرده بود و سس که در هر طرف میز به چشم می خورد ودسر های جورواجور  .

میهمانها  حالا با تاپ و شلوارک دو بدو دست در گردن هم وارد شدند بوی الکل فضا را پر کرده بود . سپهر لب روی لبهای زنی که شیرین را دست انداخته بود گذاشته و تلو تلو خوران طرف میز شام می آمدند  .

حالا همه نشسته بودند و شیرین مشغول سرو کردن شام شد  برای همه سوپ ریخت و بعد  برای علیرضا سبزی پلو کشید و تکه ای ماهی کنار ظرف غذایش گذاشت و روی آن را پر سس کرد علیرضا با دست اشاره کرد و گفت : اوهوی بسه چه خبرته  ...

 شیرین  برای بقیه  غذا را بهمین صورت کشید و سس ریخت  همه شروع کردن به خوردن شام   سپهر می گفت :این زن نه فقط صورت و هیکلش قشنگه دست پختشم خوبه  یادم باشه آخر شب یه سری بهش بزنم   و مخصوصا" ازش تشکر کنم.

 زن بغل دستی اش با قهقهه  گفت : پس یادت باشه جات یکیو بیاری تا برمیگردی جات سرد نشه .

شلیک خنده های کثیف شان فضا را پر کرد. .. شیرین  آرام رفت طبقه بالا  چادرگلدار و کیفش را برداشت  و  از پنجره انداخت بیرون  سطل زباله را برداشت و از پله ها آمد پایین و بطرف درب بیرون حرکت کرد علیرضا برگشت و نگاهی به شیرین انداخت وبا صدای خش دار و کلفتش  گفت : می مردی بعد از شام می بردیشون واز جلو چشمون با یه سطل آشغال رژه نمی رفتی ؟

شیرین گفت : ببخشید آقا جان  ...

باز هم شلیک خنده مهمانها بلند شد و سپهر گفت: آقا جااااان  علیرضا این لهجه اش کجائیه نکنه از مالدیو اوردیش  و دوباره ریسه رفت ...

علیرضا با خنده گفت : خیلی خوب مرده شورتو ببرند من نفهمیدم این با چه لهجه یی حرف میزنه حیف اون چشا و اون هیکل خدا ببین چی به  کی داده ؛  برو زودتر این کثافتا رو دورکن از اینجا ...

شیرین گفت : چشم و با عجله بیرون رفت ...

شیرین روی ایوان که رسید نفس عمیقی کشید و  سطل را برد کنار در باغ گذاشت  و برگشت کیف و چادرش را برداشت  و با عجله برگشت سمت در باغ و مستقیم  رفت طرف جیپ ؛ سوار شد و راه افتاد به طرف جاده ی تهران تو مسیر چادر و دستکشهایش را  به همراه پلاستیک سیاه حاوی شیشه انداخت توی دریا و به راهش ادامه داد آرامتر شده بود و آرامتر نفس می کشید  . هنوز چشمهای فرین در حالی که باز باز بود  جلو چشمهای شیرین مانور می داد  .

 چند ماه قبل حرف از جوانی میزد به اسم علیرضا که پدر و مادرش  آدمهای زحمت کشی بودند و با زحمتهای پدرش به مال و منالی رسیده بودند و علیرضا بوتیک  داشت توی بازار بزرگ و حتی یکبار شیرین را برده بود و از دور علیرضا را نشانش داده بود. هر چه مادر   و پدرش  مخالفت کرده بودند قبول نکرده بود بالاخره مادر و پدرش که هر دو پزشک  بودند تصمیم گرفتتند  مدتی آنها  بدون دخالت خانواده ها با هم رفت و آمد کنند  و همدیگر را بشناسند. چون امیدوار بودند دخترشان از روی رفتارهای علیرضا و تفاوت سطح فرهنگیشان پی به اشتباهش ببرد . تا اینکه فرین از شیرین خواسته بود پدرش را راضی کند تا به یک سفر شمال با علیرضا و دوستانش برود. اول شیرین راضی نشده بود ولی فرین با استدلال اینکه شما چطور تصمیم داشتید مرا برای ادامه تحصیل خارج بفرستید آنجا هم می توانستید با بیرون رفتن من با دوستانم مخالفت کنید ؟ مگر شما به من اعتماد ندارید؟ توانسته بود رضایت شیرین  را جلب کند  و شیرین ؛ مسعود را هم راضی کرده بود . فقط قبل از سفر آدرس ویلا را از فرین گرفته بود .

شیرین از جزئیات سفر شمال خبر نداشت فقط فرین بعد از بازگشت از  سفر که ،یکی دو روز بیشتر از آنچه که گقته بود طول کشیده بود ،سکوت کرده و نه دیدن علیرضا می رفت و نه تماس می گرفت مثل جسد متحرک شده بود لاغر و زرد و صبح سومین روز  وقتی شیرین رفته بود فرین را برای رفتن به دانشگاه بیدار کند با  بدن سرد وچشمان باز دخترش مواجه شده بود . فرین ساعتها بود که مرده بود .

کمر شیرین و مسعود شکست . گزارش کالبد شکافی حاکی از  مرگ بر اثر وجود سم در معده متوفی و همچنین وجود آثار تجاوز 3 مرد و وجود کبودیهایی بر روی بدن فرین را می داد  . این گزارش موجب ایست  قلبی مسعود و فوتش  شد . شیرین یکسال تحت درمان در  آسایشگاه بیماران روانی قرار گرفت .  پنجشنبه 12 شهریورماه  بیست و دومین سالگرد تولد فرین ؛ مصادف شده بود با  شصتمین  روزی که از آسایشگاه مرخص شده بود  .

ساعت 4 بامداد 13 شهریور  پلیس تماسی دریافت کرد از راننده ی کامیونی که با وحشت  گزارش سقوط یک  جیپ را در گردنه هراز می داد راننده دیده بود جیپ  با سرعت از جاده منحرف شده و به ته دره سقوط کرده  و جیپ  بلافاصله مشتعل شده بود  ...

صبح شنبه درب ورودی بازار بزرگ تهران حجله بسته بودند و عکس سه جوان بنام علیرضا میرزاده تبریزی و سپهرداوودی و مهدی ناصری را گذاشته بودند  روی درب بوتیک علیرضا پارچه ی سیاهی زده بودند و نوشته بودند مغازه بعلت فوت پسرم و شاگردانش تعطیل می باشد .  

 

19_مرداد _95

 

+ تمامی اسامی این داستان ساختگی می باشد .


 ********************************************

داستان شماره 3

______________

 "رادیوگرام "



 راننده ی   ون پیچ رادیو را باز میکند .

سرم را به عقب تکیه داده چشمهایم  را بسته ام  از کرج تا تهران و محل کارم  یک ساعت  و نیم راه است .

مجری  از خانه ای قدیمی با داربست چوبی و خوشه های انگور صحبت میکند 

  و من  در یک شب تابستانی روی ایوان بر روی تخت چوبی در میان  صدای غلغل  سماور و  تصنیف زیبای در گلستانه  ؛

با صدای شهرام ناظری هستم که می خواند  :

در گلستانه چو بوی علفی می آمد.

 صدای پدرم می آید سرم را از روی پشتی قالیچه ای روی تخت بر میدارم و چشمانم را باز میکنم .

 استکان کمر باریک چایی را از  دستش میگیرم می خندد  و صدای خواننده  رادیو که  :

من درد ترا ز دست آسان ندهم ...

می گوید :

جای مادرت خالی ببینه پسرش وقتی میاد از شدت خستگی کنار سماور خوابش میبره.

سرم را تکان می دهم و میگویم:

خدا رحمتش کنه و باز صدای رادیو  بینمان را میگیرد  :

از دوست بیادگار دردی دارم ...کان درد بصد هزار درمان ندهم .

جای پدر را در مغازه گرفته ام با لیسانس برق تعمیرکار رایوهای قدیمی و عتیقه شده ام .

 شب قبل خواستگاری دختری که عاشقم بود رفتم.

وقت مهریه   ٥٠٠ رادیوی قدیمی را مهرش کردم , نپذیرفت .عشق کافی نبود..

سرم را بر می دارم بیرون برف باریده است .

 به ایستگاه آزادی رسیده ام  پیاده شده و با  بی آرتی  و متروخود را به مغازه می رسانم.

 بازار بزرگ  شلوغ است  از دور می بینم که کرکره مغازه بالاست.

  با حالت دو می رسم به مغازه ؛ پدرمغازه است .

سحر خیز تَر از من با ورود م رادیوها  و پدرم همزمان به رویم لبخند می زنند .

  یک روز سرد زمستانی ست  با صدای حجت اشرف  زاده در رادیو  که  می خواند:

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور...

 

"پونه شاهی "

10 دی 95



  • paper | خرید تبلیغ متنی | sales رپورتاژ
  • بک لینک قوی | خرید آگهی رپورتاژ