X
تبلیغات
زولا

"درخونگاه"

یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 11:38


درخونگاه  اسم اولین کتابیه که منتشر کردم مجموعه ی داستانهای کوتاه هستش که هر کدومشون حکایت خودشو داره . از اینکه اولین کتابم چاپ شده خیلی خوشحالم ولی از اینکه آیا کار خوبی هست یا خیر ؟ اینکه  آیا بعد از خوندنش  میشه چند مطلب خوب تو ذهن باقی بمونه  یا نه ؟ اینکه آیا درست و خوب نوشته شده یا نه ؟ همه ی اینها دغدغه های فکری این روزهای من هستش  دوستم خیلی هیجان زده ست و خیلی بهم کمک میکنه تو برگزاری جشن رونمایی . راستش من خودم دوست نداشتم جشن رونمایی داشته باشم  تو فکرم یک فضای ساده و آروم با تعداد کمی از دوستانی که جلسات داستانی رو  هفته ای یکبار برگزار می کنیم در نظرم بود ولی  افتادم رو دوری که نه میشه برگشت و  نه میشه گفت نه . زحمتهای دوستم رو نمی تونم هدر برم دختر مهربونی که بیشتر از من در تلاش و تکاپوی برگزاری این رونمائیه .

از دوستانی که کتاب رو خواهند خوند درخواست میکنم که نظراتشون رو برام تو وبلاگ بنویسند ایرادات کارم بیشتر مد نظرم خواهد بود تا در کارهای بعدی حواسم به ضعفها و ایراداتم باشه ممنونم دوستتون دارم 

و اما در مورد کتاب قسمتهایی از کتاب رو براتون می نویسم :

محله ی درخونگاه 

_____________

" امشب که به گذشته برگشته ام و خاطرات  یکی یکی مثل واگن های قطار مسافربری از جلو چشمانم رژه می روند ، فهمیده ام که محله ی ما محله ی خاصی بود با آدم های خاص که حتی بدترین شان هم خوبی هایی  داشتند که بیشتر خوبی هایشان در یادم مانده است "

***

خدای تقلبی 

___________

هر بار که کولی ها  به روستای آنان می آمدند، چیزهای تازه  ای برای آن ها می آوردند و از اخبار سرزمین های دیگر برایشان سخن می گفتند.

این بار اطراف چادر خوزه از همه شلوغ تر بود . خوزه بیرون چادر بر روی یک میز چوبی گرامافون را گذاشته بود و مردم با تعجب به آن نگاه می کردند . خوزه شروع به سخنرانی و معرفی دستگاه جدید کرد و گفت : " من قادر هستم شما را به وجد آورده و شما را وادار به رقصیدن کنم با این دستگاه " و به گرامافون اشاره کرد .

سوزن گرامافون را روی صفحه گذاشت . آهنگ تند و شاد و زیبایی که با ساز دهنی زده می شد در فضا پخش شد و همه ی مردم دهکده خنده بر روی چهره هایشان نقش  بست و جوانان دست در دست هم شروع به رقص پای زیبای محلی کردند.

***

سوز و ساز

__________

دوازده ساعت گذشته است ولی هنوز در سرم قطاری در حرکت است که نه توقف دارد و نه به مقصد می رسد . از دست قرص های دیازپام هم کاری بر نیامده. مثل سوزنبان مسئول و دلسوزی چشمانم باز مانده و نتوانسته ام تمام شب حتی برای لحظه ای بخواب بروم .

...

 تقصیر من نبود ، تقصیر سحر هم نبود . شاید تقصیر ایستگاه قطار بود با آن جمعیت زیادو بچه های ریز و درشتی که مدام جیغ می کشیدندو بالا و پایین می پریدند یا گریه می کردند یا  گرسنه می شدند  و یا دستشویی داشتند. با آن لباسهای رنگا رنگ شان . اصلا" تقصیر پدرها و مادرها بودکه مدام بچه هایشان رابا خود می آوردند.

***

من از ستاره سوختم 

___________

پک عمیق دیگری به سیگارش زد و ادامه داد: " من باید برم ملافه ها رو بشورم . می بینمت . خداحافظ ..." و گوشی را گذاشت . ملافه هایی را که جمع کرده بود و جلو پایش تلنبار بود از نظر گذراند . باید می شست در واقع هر روز این ملافه ها را می شست  . اصلا" ملافه ها برای شستن بود و بس...

***

پ.ن: این هم  قسمتهایی از چند داستان از مجموعه ی در خونگاه 

نظرات (3)
جمعه 13 بهمن 1396 ساعت 19:30
واقعا قلمت شاهکاره دختر ... بهت دوستی باهات افتخاااار میکنم :*
پاسخ:
سلام ستاره جون عزیز دلمی منم به تو افتخار میکنم وجودت تو عالم دوستی حتی مجازی برکت و خیره و خوبیه
یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 13:41
پاسخ:
سپاس و درود
یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 12:42
عالی
خوشحال میشم وب سایت منو جزو پیوندهات بیاری
با نام : سجاده فرش تک ستاره
و ادرس : http://sajjadecarpet.com/
پاسخ:
سلام و درود

ممنونم چشم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد