Photo by:Pooneh.Shahi
شهر کتاب ، شهری ست که در آن تو سکوت می کنی و کتاب با تو حرف می زند .
گاهی حتی سوالهایی که فکرش را هم نکرده ای جوابش را می گیری .
گاهی مسافری می شوی در کشوری غریب ، گاهی با قهرمان داستان گریه می کنی ، گاهی خنده ، گاهی با قهرمان داستان زندانی می شوی ، گاهی آزاد ، گاهی داستان قهرمانی ندارد و سرشار از آدمهایی ست شبیه خودت که نه قهرمانند ، نه ضد قهرمان .
شهر کتاب، تو را بر می دارد و با خود به درون داستانها می کشد و سوار بر بال خیال و تصویر سازی قدم به قدم با کتاب زندگی می کنی .
#پونه_شاهی
#شهر_کتاب_پرنیان
پ.ن: تصویر قسمتی از دیوار کتابفروشی پرنیان واقع در بلوار فضل جنب پلیس +10 هستش که نقاشی روی دیوار توسط دانشجویان هنر کشیده شده
یک خبر هم براتون دارم مجموعه داستانهای کوتاهی که نوشتم در واقع اولین کتاب من به نام " درخونگاه" بالاخره چاپ شد
بزودی اطلاعات بیشتر رو در اختیارتون میذارم
سوت هر قطار
یعنی یادمان باشد
پهلوانان هرگز نمی میرند
***
بر روی تمام ریلها
بگوش می رسد
صدای دویدن تو
با مشعلی در دست
ای روشنی بخش تمام ریلهای تاریک
روشنایی دستانت را به کدامین جهان بخشیدی؟؟؟
#پونه_شاهی
پ.ن: تنها قهرمان زنده ی قصه هامون بود خدا رحمتش کنه ریزعلی خواجوی یا همون زبرعلی حاجوی مردی که بزرگ بود روحش شاد و قرین رحمت الهی
آنقدر آرام که می تواند به غریقی که از طوفان سخت جان بدر برده و به جزیره رسیده زندگی و امید دوباره ببخشد.
می لرزد تنم
وقتی که می لرزی کرمانشاه
کورد میمیرد ولی نمی شود تسلیم
قصه اینگونه آغاز شد
شعر شد و پیچید:
آسمان تاریک بود
که زمین لرزید
عده ای خواب بودند
که عده ای در خواب
جا ماندند
ماشینها
را پر می کنیم
دل ها را خالی
می زنیم به دشت
دشت ذهاب
یا می زنیم به پل
سرپل ذهاب
می زنیم به قصر
قصری که شیرین نیست
که فرهادش خاموش مانده
مثل بیستونی که بی ستون مانده
نیست چیزی اینجا جز آوار
حجم بزرگ ویرانی
هنوز هم
امن ترین جای دنیاست
آغوش مادران
زیر آوار نوزاد در بغل
زندگی جاریست
ماشینها خالی می شود
و دل ها پر
پر می شود از رنج
پر می شود از غم
اندوه جاریست
لبریز می شویم
و
سر می رویم از درد
ملتی یتیم هستیم
دست در دست هم
به قول سیمین
" دوباره می سازمت وطن
اگر چه با خشت جان خویش"
هر چند
که
آسمان بعضیها
تاریک است
و روشن نخواهد شد
هر گز ، هرگز
آسمان آنانی که
بخواب زده اند خود را
و نمی بینند رنج خلق را
#پونه_ شاهی
#زلزله_کرمانشاه_آبان_96
مردم شهر هر کدام داستانی دارند خیلیها تا دهان باز کردند ،اصل داستان را بگویند
جای حرف خاک و سنگ پر کرد دهانشان را،هر کس داستانی دارد ،
اما داستان زن جور دیگری ست ، داستانی که زنده است و قهرمانانش مرده!
لابلای هر کتاب قهرمانی زیر آوار مانده .زن نمی داند که قهرمانش زیر آوار کدام کتاب جا مانده!!!
photo by : Pooneh.Shahi
کوک می زند هر روز
روز را به شب
و شب را به روز
پشت هر کوک
خاطره یی ست
کوک باد روز و شب و خاطره اش ...
#پونه_شاهی
20آبان 96
پ.ن:
من وقتی ظرف می شورم موقع شستن ظرفها به خیلی چیزها فکر میکنم گاهی به خانواده ام گاهی به دوستام گاهی به قسطهام ، با خودم فکر کردم قطعا " این شهروند عزیزمون هم موقع دوختن لحافتهای زیبا قطعا" بفکر فرو می ره شاید به کسی که دوستش داره فکر میکنه شاید به پدرو مادرش فکر میکنه شاید یه خاطره از کودکی رو مرور میکنه و شایدهم به قسطهاش و جور کردنش فکر میکنه برای همین اینو نوشتم به همین سادگی ...
Photo by:Pooneh.Shahi